امروز برای شرکت در جلسه استانداری در ارتباط با تعطیلی شرکت و جمع و جور کردن کارهام اومدم کارخونه .
اول به همراه مدیرعامل و دو نفر دیگر از مدیران در جلسه شرکت کردیم و تو جلسه قول مساعدت دادن که کمکمون کنن تا بتونیم مطالباتمون رو بگیریم و برای دادن بدهیهای ادارات دولتی مثل بیمه و مالیات و ... باهامون همکاری کنن .
بعد از برگشت نشستم تا کارهای عقب افتاده رو جمع و جور کنم کارخونه سوت و کور و بدون سرو صدای دستگاه ها آدم رو یاد سکوت گورستان میندازه برای فرار از سکوت موسیقی گوشی رو روشن کردم و ترانه های ترکی و سنتی گوش دادم دلم میخواست گریه کنم به زور جلو گریه ام رو گرفتم چون ممکن بود نگهبانها بیان و صورت خوشی نداشت . مرتب یاد شرکتهایی که خونده بودم ورشکست شدن و جمع کردن می افتادم شرکت ارج شرکت خودکار بیک و.....
واقعا دردناکه....... کجا داریم میریم .......
من خیلی وقته به بازنشستگی فکر میکنم و اصلا نگران خودم نیستم اما......
هی یاد این شعر میوفتم من از بینوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد ....
ما یک حسابدار در شرکت داشتیم اصلا خودش رو درگیر مسایل ما نمی کرد. با اینکه مسایل ما اعصاب خرد کن نبود و بیشتر راهنمایی ازش میخواستیم تا انجام کاری.
خدا به شما توان بده
ممنون از شما که وقت گذاشتید و مطالب رو خوندید.با خواندن این پیام شما رفتم و این پست رو خوندم یاد گذشته وتلاشهام افتادم .امیدوارم همه کسب وکارها پر رونق باشند.
دو سه روز پیش ، ظرف یک روز سه نفر در مورد اضافه کاری با هام صحبت کردن .و تقاضا داشتن. مسلما کاری از دستم بر نمیومد . فقط ریختم به هم . که چقدر داره به همکارها فشار می اد . . دیگه حتی آرزو هامونم تکراری شده .
واقعا شرایط خیلی سخته.... امیدوارم هر چه زودتر درست بشه .