این روزها طبق معمول هر سال خیلی سرم شلوغه بخصوص که اواسط اردیبهشت نیروی کمکی که داشتم و خیلی هم ازش راضی بودم گفت که یکی از اقوامشون بهش پیشنهاد کار داده و باید بره ....و خلاصه من موندم دست تنها و بدتر از همه اینکه همزمان ابلاغ رسیدگی مالیاتی دو تا از شرکتها هم اومد و من کلافه و به تنهایی باید گزارشات و مدارک مورد نیاز رسیدگی رو تهیه میکردم. یکیشون به سلامتی امروز تموم شد و اون یکی هم دیگه نواقصی هست که خودشون باید برطرفش کنن و به همین دلیل من امروز کمی بار فکریم سبکتر شده و دارم برای تعطیلات آماده میشم برم سفر و امروز باورم نمیشه که اینقدر آرامش دارم .
برای همتون آرامش و فراغت بال آرزو میکنم .
تو این روزهای گذشته با وجود اینهمه مشغله ذهنی و بهم ریختگی ، دیدن چند صحنه در مسیر رفت و آمدم بسیار حس خوبی بهم داد.
دیروز عصر موقع برگشت از دفتر سر چهارراه یک مادر رو دیدم که دست دختر و پسرش رو گرفته بود و از مقابل من رد شدن بچه ها حدود ده دوازده ساله بودن . پسر بچه همینطور که دست مادرش رو گرفته بود هی دست مادر رو میآورد بالا و میبوسید و به صورتش میمالید و دیدن این صحنه چه حس قشنگی در من ایجاد کرده بود .
دیدن این صحنه ها خستگی رو از تن آدم خارج میکنه .