امروز بعد از مدتها کار سخت و طاقت فرسا تو خونه هستم و اصلا دلم نمیخواد بیرون برم .
تو این یکی دو ماه گذشته با توجه به بحرانی که تو شرکتمون پیش اومده بود و تعداد 120 نفری از نیروها تعدیل شده بودند هم کارم زیاد شده بود هم به دلیل چشم انداز تیره و تار آینده از نظر روحی به شدت بهم ریخته بودم. تو ماه گذشته با طرح کمک دولت به خودروسازها و دادن بخشی از مطالبات قطعه سازها خوشبختانه حقوقهای معوق داده شد و تونستیم مطالبات همکاران تعدیل شده رو هم پرداخت کنیم و با توجه به تعدیل شدن نیرو از واحد ما و پرداخت تصفیه حساب همکارهای تعدیل شده فشار کاری زیادی بر من وارد شده بود و تو روزهای گذشته هر روز من کارم تا 10 شب طول میکشید . بعضی شبها وقتی میرسیدم خونه از فرط خستگی و عصبانیت تعدیل نیروی حساب نشده میخواستم گریه کنم فریادم بلند میشد که وااااای حالم از کار داره بهم میخوره و کوروش میگفت مامان تحمل کن سختیش همین آخرهای اسفنده ......
بالاخره اسفند رو به اتمام هست و من دیروز با ثبت کردن همه مدارک و به روز کردن همه حسابهام بالاخره با خیال راحت اومدم خونه و دارم نقشه میکشم که بعد از عید چطور به این تصمیمهای حساب نشده و هیجانی اعتراض کنم و درخواست نیروی کمکی بکنم و اگر موافقت نکردن استعفا بدم و عطای کار رو به لقای اون ببخشم وبه برنامه های دیگه ای که تو ذهنم هست برسم کارهای مختلفی که به خاطر کار شرکت فرصت انجام اون رو نداشتم . کارهایی مثل فعال تر کردن کار دفتر خدمات مالی که چند سالی هست در کنار کار شرکت دارم انجام میدم / شروع کردن کار بومگردی و کشاورزی در روستای پدری که مدتهاست ذهنم رو به خودش مشغول کرده و....